تبليغاتX
º• Mahta •º
º• Mahta •º
My Friends & I
نگارش در تاريخ پانزدهم آبان 1388 توسط Mahta
سیلام!

وای وای!! نمی دونین من و فروغ چه جوری به سزای اعمالمون رسیدیم!! نفرین امیرحسین بدجوری کارگر افتاد!!

توی آپ قبلی نوشته بودم که من و فروغ امیر رو سرکار گذاشتیم و بهش گفتیم که گم شدیم! (برای اطلاعات بیشتر به آپ قبلی رجوع کنین!)

حالا چند وقت پیش رفتیم با فروغ دکتر، موقع برگشتن سوار اتوبوس اشتباهی شدیم و واقعاً گم شدیم! و امیرحسین و بابک بهمون می خندیدن!!! تازه بابک در کمال خونسردی خواست که بعد از مرگم همسترهامو بدم بهش!

در حد سریال کلید اسرار به سزای اعمالمون رسیدیم!

حالا بشنوید از دکتر رفتن ما! یه آقای دکتر باشخصیتی بود که نگو!!  افشین!!  بعد کلی هم تازه به ما لطف کرد!  بعد که فروغ رفته بود آمپول بزنه آقای دکتر طرز تهیه ی سوپ با گالینا بلانکا رو بهم آموزش داد!  

بعد دیروز رفتیم که فروغ اون یکی آمپولشو بزنه، ایندفعه رفتیم یه بیمارستان دیگه! بعد یه آقای دکتر اونجا بود فتوکپی افشین!  در حدی که به فروغ گفتم این برادرشه!

واای دیروز رفته بودیم کیانپارس بعد دو تا دختره بودن جلومون داشتن می رفتن، بعد مانتوی یکیشون رفته بود بالا!! بعد فروغ گفت بذار بهش بگم گناه داره! بعد بهش گفت، دختره گفت: نه، مدلش همینجوریه!!        فروغ ---->

بعدش رفتیم تو مزون لباس عروس داشتیم لباس عروسا رو نگاه می کردیم (مثل این ترشیده ها!!!)  ... بعد خانومه گفت: برای خودتون می خواین؟ فروغ گفت: نه برای یکی از آشناهامون. بعد خانومه گفت خب به سلامتی جشنشون کی هست؟ فروغ (به صورتی که اصلاً تابلو نبود): ... ممممم ... حدود سه هفته دیگه!! بعد که داشتیم می رفتیم بیرون واسه اینکه تابلو نشه فروغ گفت: ببخشید این مدله اسمش چی بود اگه خواستن بیان بگیرن!!!

 

این آپ رو من با همکاری جوجو (فروغ) نوشتم!

فعلاً با اجازه تون برم چون خیلی دارم سرفه می کنم و الان از کافی نت می ندازنم بیرون!!!!

 

راستی یه نفر امروز تهدید کرد که وبلاگمو می خواد هک کنه! اونم چییی؟؟!!! گروه آشیانه! واقعاً باعث افتخاره که وبلاگ من انقدر مهم شده (البته قبلاً هم بارها مهم بودنش بهم ثابت شده بود!) که گروه آشیانه می خواد وقت گرانبهاش رو برای دقایقی هر چند کوتاه به وبلاگ من اختصاص بده!

خلاصه گفتم اگه دیگه ندیدین منو بدونین که وبلاگم هک شده!

در هر صورت آی لاو یو فرندز!!

بای

نگارش در تاريخ نهم آبان 1388 توسط Mahta
سلام بچه ها! خوبین؟

می بینین قیافه ی منو؟؟!! انقد مریضم که نگو!

چشمتون روز بد نبینه! همه ی بچه های اتاقمون سرما خوردن! منم از اونا گرفتم! حالم انقد بد بود که دور از جونتون فکر کردم از این آنفولانزاها گرفتم! دیگه داشتم وصیت نامه مو می نوشتم. می خواستم اموالم رو تقسیم کنم!!

ساعت ۱۰ دیگه رفتیم کلینیک. دو تا آمپول واسم زد! تازه خانومه خیلی هم بداخلاق بود!

مامانم راس راسی فک کرده بود آنفولانزا گرفتم!

مامانم: چطوری؟

من: خوبم!

مامانم: تب داری؟

من: نه!!!

مامانم: حالت تهوع داری؟

من: نههههه

...

بعد از قطع کردن تلفن: -----------> ماماااااااااااااااااااان!!!

آدم وقتی مریض می شه مامانشو می خواد خب!! تازه من که دور از خونه هم هستم! انقد گناه دارم که نگو! خودم واسه خودم لیموشیرین می خرم! خودم سوپ درست می کنم!

الان کاملاً دلتون سوخت؟؟!!! کامل؟؟؟!!! مطمئن باشم؟؟!! .... خب!! می ریم سراغ ادامه ی آپ!

خب از اینا گذشته دلم خیلی واسه تون تنگ شده بود! مرسی که بهم سر زدین!

امروز اومده بودم سرچ کنم گفتم وبلاگ رو هم آپ کنم!

(امیرحسین الان خوشحال می شه!!) آخه امیرحسین adsl گرفته بعد از اون موقع من دیگه آپ نکردم!!! آخه اولاً که اینجا توی جزیره ی ناشناخته ای به اسم خوابگاه هستم و به وسایل ارتباطی دسترسی نداریم!!! بعدش هم سوژه ای نبود که آپ کنم! ولی یه ضرب المثل هست که می گه: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!!! (اینجا عدو استعاره از امیرحسینه!!!)

حالا تعریف می کنم چی شد:

اون شب من و فروغ تو حیاط بودیم و حوصلمون سر رفته بود. از اونجایی که اینجا برای جوونا امکانات تفریحی وجود نداره (اونم ۱۲ شب) تصمیم گرفتیم یک نفر رو سر کار بذاریم!!! (فروغ تصمیم گرفتااااااااااااااااا) ... بعد به امیر اس ام اس داد که ما رو دزدیدن و ما فرار کردیم و الانم نمی دونیم کجاییم!!! ... بعد امیرحسین زنگ زد! .... واااااااااااااای خیلی نگران بود!! فروغم گفت ما زیر یه پل وایسادیم نمی دونیم کجاست!!! ... نهههههههههههه .... امیرحسین نگرانی از صداش می بارید!!! وااااااااااای ... ... انقد عذاب وجدان گرفتیم که نگو!! ... زنگ زده بود به دوستاش پاشده بود داشت میومد!! .... من از همینجا از طرف خودم و فروغ مراتب پوزش رو یک بار دیگه به جا میارم!!! هر چند که به سزای اعمالم رسیدم و الان آنفولانزای خوکی گرفتم!!!

اوه راستی دو تا همستر خریدم!!! انقد خوشگلن که نگووووووووووو ... اسمشون هم پپینو و توتو ... هر وقت رفتم خونه عکسشون رو می ذارم!

خب دیگه بچه ها! ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم و کامنت بذارم آخه عجله دارم! ولی آی لاو یووو!

تا بعد ...

نگارش در تاريخ نهم مهر 1388 توسط Mahta
سلام

آپ قبلی قرار بود آخرین آپ وبلاگ باشه!

ولی خب قسمته دیگه!!  آخه یه ایمیل رسید به دستم که نتونستم اینجا نذارمش!

خودتون ببینین متوجه می شین و مثل من احساسات بهتون هجوم میاره!! دلم تنگ شد 

اینووووووو

وای اینا رو ببین!!!  من عاشق عکس برگردون بودمممممممم (البته هنوزم هستم!!)

من از اینا داشتممممممممم

من فردا می رم! قول می دم دیگه ایندفعه واقعاً برم!!

بای باییییییییییییییییی

نگارش در تاريخ سوم مهر 1388 توسط Mahta
جدید: هر کی دوست داشت لوگوی وبلاگ منو بذاره، از کد زیر استفاده کنه:

مرسی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلاااممم Hippie

خوبین بچه ها؟ چه خبر؟

تابستون هم تموم شد و دوباره باید بریم دانشگاه! البته بین خودمون بمونه ها، دلم دیگه تنگ شده

واییی یه خبر بد! دیروز دوستم زنگ زد گفت بهمون اتاق ۴ نفره ندادن!  باید دوباره بمونیم تو همون اتاق قبلی! حالا فردا قراره برن اعتراض کنن، خدا کنه درست بشه! من دیگه نمی مونم اونجاااا 

*******************************

این هفته خیلی سرمون شلوغ بود. خواهرم رفته تهران خونه گرفته نزدیک محل کارش، همش اسباب کشی داشتیم. منم دو شب موندم پیش خواهریم! خیلی خوش گذشت. ولی خواهرم صبح می رفت سر کار، من تا عصر تنها می موندم حوصلم سر می رفت!  

یه بسته قهوه خریدیم توش یه فال حافظ بود!!  چه فال حافظی هم بووود!!

فال من:

"منتظر کسی هستی که خیلی از تو دور است! معلوم نیست که او نیز مشتاق وصال و دیدار تو باشد یا خیر!  با این حال صبر داشته باش و بیتابی نکن. عاشقی یعنی ایثار و انتظار وگرنه این همه درد و عذاب معنی نداشت. البته و صد البته که لطف زندگی در انتظار بودن و هجران کشیدن است!"

     ای بابا! ما لطف زندگی رو نخوایم باید کیو ببینیم؟؟!!!!

**************************

واییییی راستی نوشین جونم (هم اتاقیم) اومده بود کرج با هم رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت! امروز هم قرار بود سودابه بیاد ولی انگار قسمت نبود. آخه یه هفته ست می خوایم بریم بیرون نمی شه! فردا هم دیگه می رن اهواز!

**************************

راستی با عرض پوزش از دوستان عزیزم یه حرف خصوصی با یه نفر دارم:

خانم یا آقا که با اسم های مختلف میای کامنت می ذاری اینجا!

۱. جرأت داشته باش اسم خودتو بنویس!

۲. چه گیری دادی به آرش بهمنی؟! من اینجا مگه درباره ی آرش می نویسم؟  یادم نمیاد غیر از یکی دو کلمه درباره ش نوشته باشم!!

۳. نگران نباش! من هیچ ارتباطی با آرش ندارم! هیچ وقت هم یادم نمیاد چیزی در این مورد گفته باشم! اون فقط عموی ناتنی منه و لاغیر!!

۴. ولی تو از کامنت هایی که می ذاری معلومه خیلی تو کفی!!  اگه می خوای بگو تا سفارشتو بهش بکنم!!  خجالت نکش!!

*********************************

خب بچه ها!

امیدوارم که همه ی شما دوستای گلم سال تحصیلی جدید رو به خوبی آغاز کنید و درساتون رو هم خوب خوب بخونین!

من هم دیگه می رم و نمی دونم کی دوباره بیام آپ کنم!

دوستون دارممممممممم

بای

نگارش در تاريخ هجدهم شهریور 1388 توسط Mahta

عیدتون مبارک!

سلام خوبین؟

با ماه رمضون چکار می کنین؟ روزه می گیرین؟

من که ۱۵ روز اولش رو گرفتم بعد حوصلم سر رفت!!

دیشب مامان بزرگم زنگ زد واسه امروز افطار دعوتمون کرد. به من گفت امروز روزه بگیر که لا اقل من ثواب کنم!! منم امروز گرفتم

الان گرسنم نیستااا ولی دلم یه لیوان نسکافه می خواد

دیروز هم سرما خورده بودم هنوزم ادامه داره. شایدم آنفولانزای خوکی باشه ... خلاصه خوبی بدی دیدین دیگه نمی بینین!!!

من دلم واسه مدرسه مون (همون دانشگاهمون) تنگ شده هاااا ولی دلم نمی خواد بیام اهواز دلم واسه همه ی شما دوستای جون جونیم تنگ شده هااااااا ... ولی دوست ندارم بیام، حوصله درس خوندن ندارم، حسش نیست چکار کنم؟؟؟!!!! ... حالا حتماً باید تا آخر آخرش بخونم؟!! خب حوصلم از انگلیسی سر رفت! می خوام یه کار دیگه بکنم!

واای این ترم دوباره اتاقمون رو عوض کردیم (یه جا بند نمی شیم ما چند تا!!!) حالا رفتیم ۴ نفره. من و نوشین و خواهرش و شاید مهری هم بیاد با ما! ... حالا باید اون همه وسیله رو دوباره بکشم بیارم اینور!! چه زندگی مزخرفی! کی راحت می شم از شر این دانشگاه؟؟!!!

دیشب فیلم سوپراستار و دایره زنگی رو دیدیم. البته من قبلاً سوپر استار رو با دوستام اهواز رفته بودیم!! یادش به خیر!! استادمون نیومد ما هم آماده واسه پیچوندن!! خوشم میاد کل کلاس (البته به جز پیمان) هماهنگ می شن برای کارای اینجوری!!! ... بله دیگه! وقتی من نماینده ی کلاسم انتظار دیگه ای دارین؟؟!!

دایره زنگی هم که عاشقشم!! ۱۵ بار دیدمش تا حالا!! حفظ شدم. ولی مامانم ندیده بود گفت بگیر از ویدیو کلوپ

به به چه نماینده ای! برنامه ی ترم دیگه م رو گم کردم اصلاً نمی دونم چی داریم! دیروز می خواستم از مونی بگیرم اونم گم کرده بود!! هر چی باشه بچه ی خودمه دیگه به مامانش رفته!!!

وای راستی تا یادم نرفته به آجی گلنوش تبریک بگم واسه قبولیش! آجی مبارکه! امیدوارم همیشه مثل من نمره هات بیست بشه!!!

یه تبریک دیگه هم باید به آثار جون بگم به خاطر عروسیش! نمی دونم میای وبلاگمو بخونی یا نه؟ عزززیزززممممم!! خیلی دوست داشتم بیام ولی یه روز بعد از عروسیت میام اهواز!!! واسه من باید خصوصی عروسی بگیری!!!

این گلها از طرف من و آرزو

واقعاً اگه این وبلاگ نبود چکار می کردم؟!! ماه رمضون هم هست هیچ جا نمی شه آدم بره!

این هفته هم قرار بود با بیتا بریم بیرون که همه ش عزاداریه!! حالا عوضش هفته ی دیگه می ریم. تولدش هم هست!!!

آجی پیشاپیش تولدت مبارک عزیزم

فعلاً اینو بگیر

خب دوست جونااا ... من برم دیگه کم کم آماده شم برم یه خرده کمک مامان بزرگم

خواهرا و برادرا جمیعاً التماس دعا

دوستون دارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: می دونم اینجا سر می زنی! دلم واسه ت تنگ شده

نگارش در تاريخ دهم شهریور 1388 توسط Mahta
سلام!

امروز دلم خیلی واسه همسترهام تنگ شده بود!


اومدم به یادشون یه پست همستری بذارم!

نکته: این عکس ها مال همسترهای من نیست!

 


 
      


نگارش در تاريخ بیست و نهم مرداد 1388 توسط Mahta
سلام سلام دوست جونیااااا

واااای فقط یه ماه دیگه از تعطیلات مونده چه بددددد! من نمی خوام برگردم اهوازززززززززز!!

ولی امروز تو فاز شادی ام خفن!!! نمی دونم چرا، همینجوری بیخودی!!!

یالا یالا رقص و شادی ...

شادی شادی رقص و شادی

خب چه خبرا؟ خوش می گذره؟

جاتون خالی چند روز پیش به اتفاق تنی چند از دوستان (!!) رفتیم سینما!

اون روز واقعاً حوصله م سر رفته بود. اتفاقاً می خواستیم با خواهرم بریم سینما ولی هی یه اتفاقی میفتاد که نمی شد! بعد ساعت ۲:۳۰ بامداد امیرحسین زنگ زد منم در کمال خوشحالی به جای اینکه جواب بدم قطع کردم! (خب چیه؟؟؟ دستم اشتباهی رفت!!)

خلاصه فرداش با امیر و بابک و عطی (عروسم) رفتیم سینما. می خواستیم بریم پستچی سه بار در نمی زند، ولی اون سانس نداشت. فکر کنین رفتیم چی؟؟؟!!! ... کیش و مات

ولی خب فیلم که مهم نبود، مهم این بود که بعد از دو ماه و خرده ای دوستامو دیدممممممم جای همه تون خالی بود، انقد یاد همه تون بودیم!!

مخصوصاً جناب سروان!!

خب دوستان، داریم به ماه رمضون نزدیک می شیم. دو روز دیگه مونده! من خیلی ماه رمضون رو دوست دارم، یه حال و هوای دیگه ای داره

منم امروز روزه گرفتم امیدوارم خدا قبول کنه

پیشاپیش فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما دوستای گلم تبریک می گم و امیدوارم نماز و روزه هاتون قبول باشه و از این ماه نهایت استفاده رو ببرین

من که واقعاً از خدا ممنونم چون دیشب یه خواب خیلی قشنگ دیدم!

با اینکه دوست ندارم برگردم اهواز ولی دلم واسه همه تون تنگ شده!! مخصوصاً هم اتاقی های عزیزم تو خوابگاه کاش می شد اهواز رو برداشت اورد اینجا!!

راستی به دلیل استقبال از آپ قبلی، چند تا دیگه از شعرای دوران کودکی یادم افتاد که واستون می ذارم:

در زمانهاي قديم
شاه تير اندازي ميکرد
فرح طناب بازي ميکرد
شاه ميگفت بسته ديگه
فرح ميگفت ده تا ديگه
يک دو سه چار پنج شيش هفت هشت نه ده
تو گرگي!

دم دم دم
آقاي مقدم
چايي رو بذار دم
تــــــــا ساعـــــــــته چند؟؟؟

و بازی چام چام

چام چام چام
داني آما ساکاچي
ويليوم ويليوم ساکاچي
آ ملو
جلا ل لو
به شادي
برف شادي
فينيش

خب دیگه آپ ایندفعه خیلی طولانی شد

خسته شدم انقد نوشتم!!

تا آپ بعدی ...

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ